در یکی از ویب ها به موضوع تحت عنوان ( زنا شرعی) بر خورد کردم اظهار تعجب کردم ( شریعت) (زنا) دو چیزیکه رودرورو قرار دادن آن به حد بالغ تصنعی است، بعدا متوجه شدم که منظور نویسنده نمایش یک واقعیت در جامعه است که نمونه ان به حد وسیع در گذشته ها وجود داشته است و در حال حاضر هم در رابطه به این موضوع جنجال های فراوانی در مبان فرقه های مذهبی شیعه و سنی وجود دارد، که از ان بنام متعه و یا صیغه یاد می کند.
این موضوع حتی در میان شیعه ها به طور اجماع پذیرفته نشده است.
مثلا اخباریون آنرا شرعی می داند در حالیکه اصولیون شرایطی قایل شده اند .
اما اهل سنت این عمل را حرام و همانند فعل زنا می دانند.
بر طبق عمل: یا چنانچه هزاره ها از ان یاد می کند، صیغه، مرد وزن ممکن است قرارداد ازدواج را برای مدتی که دوست دارند ببند ند یعنی می تواتد این مدت کمتر از یک روز باشد یا بیشتر از صد سال، یک چنین عقدی،خود به خود با فرا رسیدن وقت معین فسخ می شود. یا آنکه دوطرف به توافق رسیده، بدون اینکه خلافی در کار باشد.
زنا شوی تمام می شود، این عمل صیغه یا( مقرری کم ) نامیده می شود زیرا زنی که به این صورت ازدواج کرده است از طرف شوهر خود پرداخت ناچیزی یا به صورت تکه ای از لباس یا مشتی از آرد یا چند عدد خرما دریافت می کند.
شیعه ها باد لایل ثابت می کند که شخص پیامبر عمل صیغه را تجویز کرده است.
یکی از ان دلایل حدیثی است از پیامبر در وقتیکه پیامبر در مدینه اقامت می نمود، فرستاده ها و مبلغینی برای گسترش دین به هر طرف دنیا فرستاد، در طی این اعزام ها صحابه مجبور بودند که مدت ها از خانه دور باشند در کشور های چون عربستان که آب و هوای گرمی دارد، برای مردم چون اعراب بدوی ک صاحب مزاج شهوانی و آتشین بودند، بسیار مشکل بود که غرایز جنسی خود را برای مدت طولانی مهار نمایند. اینجا بود که پیامبر به چنین اشخاص اجازه داد که به صیغه رو بیاورند.
بنابر آن بعد از ان معمول شد که زنان را برای مدت معینه می گرفت وبعد از انجام دوره تعین شده تکه ای از پارچه ویا لباس را به عنوان مهر به او می داد.
اهل تسنن می گوید که اگرچه پیامبر تحت شرایط استثنایی اجازه داده است، ولی از غیر اخلاقی بودن ازدواج موقت آکاهی داشته است . آنها معتقد اند که از جانب خداوند نازل نشده است، ولی پیامبر انرا بصورت مصلحت اندیش تجویز کرده است. و هیچ نیازی نبوده است که با اظهارات ویژه ای منسوخیت ان در قران اعلام شود .
سنی ها معتقد اند که صیغه فقط تا زمانی فتح مکه مرسوم و قانونی بوده است، بعد از ان حکم قانونی تجویز صیغه منسوخ شد. اما شیعه ها تا هنوز معتقد اند که صیغه شرعی است و هیچ روایتی بر منسوخیت ان ندارد.
برعلاوه انها ادعا می کند که تجویز صیغه از همه امامان دوازده گانه شان سینه به سینه از طریق روایات موثق به انهارسیده است .
وقتی بچه ای از این ازدواج به دنیا بیایند از همه حقوق و مزایای بچه های ازدواج های دایمی برخوردار است .
صیغه تا زمانیکه عمر خلیفه دوم انرا با قاطعیت تمام تحریم نکرده بود در بین مسلمانان مرسوم بود، بعد از او عثمان نیز سیاست هایش را با همان قاطعیت تعقیب نمود. شیعه ها با این سیاست به مبارزه بر خواستند تا انرا ثابت کنند یا بطلان انرا از طریق قول امام معصومی به اثبات برسانند، شیعه ها معتقد اند که عمر این اقدام را به خاطر عشق و علاقه به مذهب خود انجام داده است.
فرقه اسماعیلیه نیز صیغه را مثل سنی ها حرام می دانند که می گویند صیغه زنا است، اگرچه اسماعیلیه مدعی شده اند صیغه رویهم رفته غیر قانونی است، امام چهل و هشتم آنها، آغا خان، اختیار دار اعلی مسایل مذهبی فرقه اسماعیلیه زن دوم خودرا با عقد صیغه تحت قباله خود درآورد، از همین ازدواج پسری به دنیا امد که اسم ( شهزاده علی خان ) را به او داد، او پدر امام فعلی فرقه اسماعیلیه، شاهزاده کریم آغا خان است .
قانون فرقه اسماعیلیه زنا است، پس علی خان ولد الزنا خواهد بود، زیرا والدینش با عقد صیغه زن و شوهر بوده است.
عقد صیغه را به رسمیت می شناسند ،ولی در روستاهای خود به ندرت مرتکب این عمل می شوند. جالب است یادآور شوم که سیدی در یکاولنگ موفق شده بود تا 300 همسر از طریق ازدواج موقت داشته باشند. به هر حال هزاه ای که زندگی متوسطی داشته باشند، حاضر نمی شوند، دخترش را به ازدواج موقت کسی در بیاورد، واین رسم آهسته آهسته در حال نابودی است.
سفری در بامیان، سرزمین پیکره های فروریخته ای بودا
بامیان از جمله ولایات مرکزی افغانستان است که چندین هزار سال سابقه تاریخی دارد از ناحیه جنوب به کوه بابا و از شمال به کوه های مرتفع هندوکش وصل است.
آنچه به بامیان شهرت زیاد بخشیده است، حضور مجسمه های بزرگ وکوچک بودا در این ولایت است اگرچه این پیکره ها حدود چند سال پیش از سوی رژیم تندرو طالبان تخریب شد، اما حفره های عمیقی که از دها قرن پیش پیکره هارا در خود حفظ کرده بود، هنوز هم از ابهت شگرفی برخوردار است.
بامیان باگذشته ای چندین هزار ساله، امپراتوری های مختلف را شاهد بوده است، این زمین در گذشته، گاهی سراسر به آتش کشیده شده وگاهی هم تا آخرین کودک و جوان آن زیر سم اسپ لشکریان خشمگین، توپ و راکت کشته شده اند.
اما موضوعی که بیش از هرچیز دیگر در این موارد جلب توجه می کند، سر برآوردن دوباره مردم از دره ها و قله های بامیان است.
بامیان که سالیان دراز خونریزی وشور وهیاهوی شمشیر بدستان را تجربه کرده است، اکنون به محلی مبدل شده که سکوت را در هر لحظه بودن در این ولایت می شود احساس کرد .
فرهنگ غنی مردم بامیان که از سالیان دراز به آنان به ارث رسیده، از جمله دیگر ویژگی های دیگر این ولایت است که به خوبی می شود آنرا مشاهده کرد.
مهمان نوازی و برخورد آرام مردم، هر تازه واردی را به خود جلب می کند.
من که اولین بار وارد بامیان می شدم، در نخستین لحظات، احساس آرامش خاطر کردم البته از نگاه امنیتی، هیچگونه بیمی، از نگاه امنیتی در من راه نیافت، واین چیزی بود که قبل از سفر به بامیان هرگز تصور نمی کردم ولی وقتیکه در بازار بامیان از موتر پایان شدم، متعجب شدم فکر کردم که به آخر دنیا رسیده ام. ولایتی با این قدامت تاریخی جاده های جغلی و نا هموار، مردم آرام و خاموش، بازارک کوچک به اندازه یک ولسوالی، واقعا باورم نمی شد که در بامیان وآنهم مرکز بامیان چنین باشد، دیوار های گلی وفروریخته، زندگی در غار ها .
آیا می توان باور کرد در هزاره سوم، هنوز همانند عصر حجر، غار نشینی وجود داشته باشد؟
کجا است این غار نشینان، این انسانهای دور مانده از تمدن؟ در کجای از جغرافیای جهان، انسانهای را می توان یافت که همانند انسانهای اولیه در غار زندگی کنند؟ اما باید پذیرفت که چنین چیزی واقعیت دارد.
آری، هنوز غار نشینی وجود دارد واین غار نشینان، این انسان های دور نگهداشته شده از پیشرفت روز، در غار های برای زنده ماندن تقلا می کنند که شاید در عصر حجر معمول بوده و در دنیایی امروز، بیشتر به یک افسانه وواقعیت تاریخی شباهت دارد تا یک واقعیت عینی.
اما باید اعتراف نمود وپذیرفت که تمام این ها در دنیای امروز و در کشوری بنام افغانستان به عنوان یک واقعیت انکار ناپذیر وجود دارد.
بامیان در قلب افغانستان با چنین واقعیت تلخ و درد ناکی روبرو است و به نظر می رسد ناقوس دموکراسی غربی و حقوق بشری که در شش سال گذشته گوش انسان افغانی را پر کرده است بدون اینکه حتی الفبای آن در این منطقه از افغانستان که زمینه تطبیق آن بوده است، تمرین شده باشد.
تعدادی از دولت مردان شاید به خود ببالند که چنین سخاوتی به خرچ داده اند و ساعت ها وروز ها قسمت این سخاوت شان باشند وبه مغاره نشینان مهد یک تمدن فخر بفروشند و منت بگذارند که چنین سخاوتی در حق شان کرده وبرای شان سرپناه تعیین کرده است.
در حدود 450 خانواده مغاره نشین که در اطراف مجسمه های مخروبه بودا وچند منطقه دیگر مرکز بامیان زیست دارند. و در همین زمان گفته می شود مجموعا بیش از سه هزار مغاره در مرکز بامیان وجود دارد وصدها خانواده در بیش از پنجصد مغاره به شکل بدوی زندگی می کنند وسرمای شدید زمستان در بامیان باعث هلاکت بیش از 14 تن و صدها راس مواشی گردیده است،
اما این مردمی که سه تمدن زرتشتی، بودایی واسلامی را تجربه کرده وسر انجام اسلام را به عنوان دین همیشگی شان برگزیده است چرا باید چنین تحقیر شوند؟ مگر این مردم چه گناه بزرگی مرتکب شده اند که چنین باید تاوان بدهند ودر قرن بیست و یک وهزاره سوم، همانند انسان عصر حجر در مغاره ها وبه دور از تمدن شهری زندگی کنند.
بامیان اگر از یک سو فرهنگ غنی دارد، از سوی دیگر مردم این ولایت در نهایت فقر و محرومیت مادی زندگی می کنند.
تنها راه های تامین معشیت در بامیان، کشاورزی، مالداری(دامداری) ویا کار در نمایندگی های دفاتر غیر دولتی تشکیل می دهد که البته مورد آخر برای هر شهروند بامیانی میسر نیست علت انرا هم می توان گفت سواد ناکافی، فساد اداری، ارتباطات شخصی ویا هم رشوه خوری که از خود ولایت ها تا ولسوالی ها به حد اعلی خود رسیده است.
به کفته مردم محل، بیشتر افرادی که در ادارات دولتی بامیان نیز کار می کنند، مجبور هستند نیم روز را به کشاورزی وزمین داری بپردازند.
در بامیان بنابر شرایط خاصی که دارد، تنها می شود کچالو( سیب زمینی) کشت کرد. البته بر خی کشاورزان به کشت های دیگری هم دست می زنند اما بیشتیرین محصول زراعتی در بامیان از کشت کچالو بدست می آیند.
انگونه که باشندگان بامیان می گویند، تمام مواد خوراکی از کابل به بامیان انتقال می یابد که این موضوع مشکل دیگری را ایجاد کرده است، جاده های خیلی نا هموار است وسفر کاروان های مواد غذایی از کابل به بامیان در برخی موارد دو تا سه شبانه روز را در بر می گیرد که در نتیجه نیمی از این مواد تا رسیدن به بامیان غیر قابل استفاده می شود.
این مواد در یگانه بازاری که در مرکز شهر بامیان موقعیت دارد، به نرخ بلندی به فروش می سد.
در بامیان اندکی از باسازی به چشم نمی خورد. ولایت بامیان محروم ترین ولایت در افغانستان است چانچه که من مشاهده کرده ام در طول چند سال اخیر در افغانستان که سخن از صلح وثبات و امنیت وباز سازی است، در تمام ولایات تغیرات بوجود آمده اما وقتی ولایت بامیان را می بینیم قضیه بر عکس است با آنکه شامل پروسه بازسازی است ولی هیچ پیشرفت در ان صورت نگرفته است ونهاد های غیر دولتی بطور سمبولیک در آنجا وجود دارد و کارکرد های شان معلوم نیست.
سالها قبل توریسم یکی از منابع بزرگی عایداتی در بامیان بشمار می رفت.
آنگونه که مسولین دولت افغانستان می گویند، صنعت گردشگری سومین منبع عایداتی در افغانستا ن بوده است، اما جنگ های دوامدار ونا امن شدن ولایات مختلف این کشور، آن را کمرنگ ساخته است.
پیکره های بزرگ بودا که قبل از تخریب بدست طالبان، جذابیت خاصی برای جهانگردان خارجی داشت، حالا کاملا نابود شده است اما حفره های عمیقی که مجسمه ها در ان ساخته شده بودند،هنوز هم دیدنی است.
دولت پس از طالبان در افغانستان تا حالا تلاشهای فراوانی در زمینه جلب جهانگردان به این ولایت انجام داده است واخیرا بامیان در فهرست آثار تاریخی جهان ثبت شد.
به نظر می رسد احیای صنعت توریسم در بامیان، در زمینه باروری اقتصاد فرو پاشیده ای مردم این ولایت خیلی سودمند باشد.
اما با این هم اگر به وضعیت جاده های که بامیان را به دیگر شهر های افغانستان وصل می کند توجه نشود، میزان بازدیدکننده گان از این شهر کم خواهد بود.
باشنده گان بامیان خواسته های فراوانی دارد که هنوز هم برآورده نشده است.
توجه به جاده سازی، تاسیس مراکز آموزشی، مراکز صحی ( بهداشتی )، تهیه آب سالم آشامیدنی و خواست های فراوانی دیگر، از جمله مسایلی است که هر فرد بامیانی خواهان برآورده شدن ان است.
مساله تلخ دیگر که در بامیان است مانند سایر نقاط کشور، فساد اداری ورشوه گیری در بامیان به اوج خود رسیده است که مردم را به ستوه آورده اند، مخصوصا در دستگاه قضایی این امر بسیار عادی شده است.
وضعیت معارف در بامیان نسبتا به طرف خوبی پیش می رود و قرار است عصر معارف در بامیان ساخته شود علاوه بر دانشگاه بامیان دو تا لیسه، یک دارالمعلمین که 200نفر از معلمین در ان مشغول تحصیل می باشند وطبق گفته مدیر این مرکز علمی در سال آینده قرار است 700نفر معلم در آن جذب شود.
ودارالعلوم بامیان نیز امسال افتتاح خواهد شد که در ان از هرولسوالی ششگانه بامیان 20 نفر پذیرفته خواهد شد، وبه صورت لیلیه خدمات به ان ارایه خواهد شد ودارای 9 نفر استاد ا معلمین وعلمای دینی شیعه وسنی در دو رشته علوم دینی و کلاسی امر آموزش آنرا به عهده خواهند داشت وزیر نظر وزارت معارف اداره خواهد شد.
وسه تا مدرسه دینی نیز در شهیدان، فولادی و کالو در مرکز بامیان فعال است که مدرسه مهدیه فولادی یکی از فعالترین وزیبا ترین مدرسه دینی در کشور است.
در قسمت آموزش عمومی نیز به گفته ای یکی از مقامات ریاست معار ف بامیان در قسمت آموزش دختران 46 درصد دانش آموزان را دختران تشکیل می دهد که بالا ترین رقم را در کشور به خود اختصاص داده است در حال که در کابل به عنوان پایتخت 44 درصد از دانش آموزان را دختران تشکیل می دهد.
تلویزون بامیان خراب است وتنها تلویزون آریانا در بامیان قابل رویت است.
بعد از شرکت مخابراتی روشن اکنون شرکت مخابراتی افغان بیسیم و اریبا نیز در حال فعالیت می باشد وشرکت اریبا فعالیتش بیش از دو شرکت دیگر است زیرا آنتن خویش را در قسمت های مختلف مرکز بامیان و در مسیر یکاولنگ نصب کرده است، برخلاف روشن که تنها ساحه مرکز شهر را پوشش می دهد.
و یک کافی نیت بیشتر در بامیان وجود ندارد.
در مرکز بامیان یک شفاخانه وجود دارد که راه مواصلاتی از ولسوالی ها به خود ولایت اکثرا در اثر اندکی باران گل و لای شده، بند می باشد واز روی زمستان در اثر بارش برف کاملا مسدود بوده و بیشتر مریض در مسیر راه جان های خود را از دست می دهند.
لطیفه الطاف
گفتمان:-
این پیامی است ابتدای ترین وسیله ارتباط من با نقاط دور دست.
خواستم با آن خویشتن خویش را از اعماق وجودم در یابم، تا این مدت گاهی هرگز از خویشتن بیرون نیامدم. هر جا که رفتم خویشتن خویش را مثل پرچمی به دنبالم به اهتزاز آوردم، بیرون نیامدن از خویش نه به این معنی بود که از زندگی خانواده ها، از پابند به سنت ها ودور افگندن سنت ها، از تکرار، از هماهنگی با دنیایی بیرون، از سرو صدا واز برد و بار ونبود خلوت واز مردمی که از هرسو برانسان بار می شود خبری نداشتم.
بلکه عین رفتن با خویشتن خویش در درون چنین تبدیلات و ترکیبات که در داخل یک برنامه کلی که در ان تمام امور پیامبر گونه پیشبینی نشده بود.
آری با خویشتن خویش رفتم در چنین دنیایی که بیرون از خودم شکل گرفته بود دنیایی حقیر و بی مقدار بود و هیچ تاثیر ی بر آدم جز رنج دیگران بر نمی انگیخت آیا رنج دیگران می توانست مرا از دنیایی خودم بیرون کند.
نه، زیرا رنج دیگران در جهانی صورت می گرفت که ن انرا سالها پیش از ذست داده بودم، دنیایی که دیگر مال من نبود، من که خودم را خارج از دنیایی دیگران می دانستم به رنج های دیگران چندان حساس هم نبودم، این بدان معنی نخواهد بود که من از متنفر بودم چون هیچ چیز مرا با آنان پیوند نمی داد لذا هیچ وجه مشترکی به آنان نداشتم آنچه مرا وداشت تا خویشتن را دوست داشته باشم، خودم نبودم تصویری بود که در مرز من بودن زندگی می کرد
زمانیکه در مرز من بودن قرار داشتم در باره طرح که ما به ان انسان می گویم می اندیشیدم فقط زندگی در جهانی را تصور کردم که در ان آیینه نبود . بعد در یافتم که خداوند آقای ...........و خانم........من و دیگری را طراحی نکرده بلکه یک پیش نمونه درست کرده که بنا بشر شناخته شده و باعث بوجود امدن تعداد کثیری از افراد گردیده است که این افراد بر همان نمونه های اولیه متکی هستنتد و خود هریک از جوهر منفرد بر خوردار نیستند
اینجاست که اندکی با خودم یگانه شدم و دریافتم که طرح وجودم یعنی صورتم نه مبیین شخصیت است و نه روح ونه آنچه که می نامم، صورت فقط شماره سر نمونه است . وقتی در لبه مرز قرار گرفتم آنسو تر جهانی را دیدم که در ان آیینه بود برای اولین بار خودم را آنطور که هستم یعنی همان طور که به جهان افگنده شدم بر حسرت خود که دقیقا این یعنی انچه که در آیینه روبروی خود م دیدم بر خود چیره شدم بدون انکه صورتم خویشتنم را بیان کند
بلی انوقت آدم ها مرا از روی صورتم می شناخت مرا به عنوان یک صورت می شناخت و هرگز به ذهنش رسیده بود که صورت من خود ن نبود، اما با گذر از مرز دانستم که برای ما کافی نیست با خود مان یگانه شویم بلکه لازم است این کار را با شور و هیجان انجام دهیم زیرا فقط از این راه است که می توان خویشتن خویش را در یافت.
لطیفه الطاف
امشب من
حس کردم که تنهای در وجود من دیگر حس غریبی نیست ,من دیگر با آن یگانه شده ام شاید تنها تو بدانی که چقدر مانند یک عفیده با او مستحکمم , تنهای در وجود من عقیده ای است که مرا با تو پیوند می دهد , پیوند من با تو رشته نا گسستنی دارد که خلا های درونم را مملو از نیاز ها می کند , شاید نیاز یک پدیده غریزی در وجود ما آدم ها است که نمی گذارد رشته ارتباط را از هم بگسلد , اما متا سفانه این رشته تا امروز فقط از طرف ما آدم ها بتو مرتبط بوده , چرا گاهی نمی شود حتی برای یکبار با دست خودت رشته را در وجود ما ببندی , تنهای ها را بدری وعدالت را برای ما امتحان کنی . تا امروز به این فکر بودم که آدم ها همه چیز (تنهای ,غربت, بیچارگی )را تحمل می کند به امید یک روزنه ای که طلعتی شادیانه به نا بودی همه بیگانگی هایش بخشد . من همیشه دنبا ل طلوع بودم که بر تاریکی وجود من روشنی بیفگند اما با عرض معذرت می خواهم صریح بگویم که تو آن طلوع را از من گرفتی , نمی دانم شاید این وظیفه تو بود وفلسفه آن مربود به خود تو است من همیشه در مقابل تو یک نیازی داشتم چیزکه تو می توانستی جوابش بده شاید میان ما انسان ها این یک پدیده شوم باشد ولی خودت گفتی که پاسخ برای هر نیازی داری , امروز من برای هر نیازم به شما امتحان دادم که نتیجه مثبت ومنفی آنرا تو در جدول وجودت محافظه می کنی شاید در دفتر اعمال من هم درج کرده باشی , اما در وجود من بعد از هر امتحان چیزی تازه ای نبوده همه گذشتها را تکرار کردم صرف به تفاوت اینکه زمان هرگز بر نگشت وتکرار نشد , آخر من به عنوان یک انسان حق ندارم حتی برای یک بار بدون امتحان کوچکترین رنگ خوشی را در گراف زندگی ام داشته باشم تا به کی من غم ها را با کوه غم جبران کنم واین استمرار وتداوم معامله تا کدام قرن ادامه خواهد داشت , نمی خواهم حس نا آشنایی در وجود من بر انگیته شود چون آنگاه دیگر با تو بیگانه می شوم نتیجه هر امتحانم را نمی توانم ببینم تا زمانیکه تو متوجه وجودم هستی حداقل می توانم انتطار بکشم , امروز در سخت ترین صحنه امتحان قرار دارم که برد وباخت آن می تواند به زندگی ام قاعده بخشد ومی تواند به نا بودی ام بی انجامد .
اما خدایا
تو چرا می خواهی نابود شوم با وجود که می دانم تو قدرت نابود کردنم را داری , تو حق داری تمام زندگی ام را بگیری اما یک چیز را عذر می کنم که از من نگیری و آن نگاه من است که عدا الت تو را انتظار میکشد , تو خودت از عدالت حرف زدی اگر تو مرا آفریدی اینکه می توانی خیلی ساده پس بگیری نهایت عدالت است اما همینکه بودنم را برای تحمل زندگی جبر می دانی نهایت ظلم است , من به وعده تو ایمان دارم چون خودت گفتی که انتظار وجیبه می آفریند ,آیا وجیبه می شود تا پنج قرن تضمین شد , هر سال برای من قرن گذشت تا عدالت را در وجودش حلاجی کنم , تا اینکه پنج قرن به پایان رسید آغاز قرن ششم انتظار شد ومن در قرن حاضر می خواهم جواب به پاسخ هایم داده وتمام قدرت های از دست رفته ام را به من باز گردانی تا مطمین شوم که نهایت عادلی.
یک فرد است که بیش از هر کس دانا است وان همه کس است
این موضوع در جواب صنفی خودم اینکه(محصل خلاق چگونه می تواند پشتکار داشته باشد) نوشته شده است ،من انرا در یک عبا ره جواب داده ام اینکه(خود پسند ایده های تان باشید)البته زمانیکه می توانید خو دتانرا قانع سازید.
در ضمن از انتقاد ایشان به اندازه تنفرم خوشحالم.
در مورد عنوان این موضوع قضاوت به خوانندگان است که چقدر می تواند بیش از هر کس دیگر دانا باشد و در ضمن می تواند به همه چرا های من جواب گوید.
برای بار اول این عنوان زمانی در ذهنم رفتو برگشت کرد که اثر تخریبی شدیدی از دوستم بر روی یک پیشنهاد جدید که در مورد تقسیم اوقات امتحان بود روبرو شدم، درست دوستم شاید هم صنفم بود که با من درقابت درسی هم نداشت چون در امتیاز حافظه ای از هم خیلی فاصله داشتیم، او بخاطر که من در مسابقات ذهنی هیچگاه بر او پیشی نگیرم سعی میکرد با قضاوت های بی اساس و عاجلانه ، خودش را در رده های نخست قرار دهند که به باور من همین عامل بود که او موقعیت خط اخر را در رده های صنفی داشته باشد.
درست است که هر پیشنهاد جدید را می توان به فوریت از طریق منطق نشان داد که غلط و اشتباه است ولی تنها فوریت پیشنهاد کننده را ان چنان دچار وسوسه میکندکه از تغمق بیشتر بر روی پیشنهاد جدیدش خوداری ورزد. یک فرد نیست که مغزش دارای دو جنبه است بلکه هر فرد مغز قضاوت کنتده و مغز خلاق دارد ، نباید یک فرد با مغز قضاوت خویش مغز خلاقیت دیگری را محکوم از ایتکار نماید بلکه ما لکان این مغز ها سعی کنند با تلاش مربوط به قضاوت وتلاش مربوط به خلاقیت هر دو را محتاج به تجزیه وتحلیل بدانند زیرا هردو مغز در یک فرد قادر است هر یک را در مسیر درست نگاه دارد .
مه نباید از قضاوت هر فرد ضربه های غیر ممکن را در ذهن خود وارد نماییم چون هر فرد بیش از هر کس دانا است ف، در مورد افراد عادی قضاوت خود به خود با گذشت زمان رشت میکند ، چرا خلاقیت اگر آگاهانه تقویت شود با قضاوت هاغی غیر عادلانه دیگران نابود میشود ؟ به فکر من چون شراید در تمام لحظات بیداری وساعات زندگی مارا مجبور به کار برد مغز قضاوت کننده مان مینماید درین مرحله است که با تمرین انرا رشت میدیم اما نباید قضاوت های بی اساس خودرا روی خلاقیت دیگران تمرین ورشد دهیم انرا بهتر وقویتر سازیم.
اگر قبول کنیم تحصیلات قدرت قضاوت مارا بهتر تقویت میکند یعنی تحصیلات در جهت پرورش استعداد قضاوت ماست، پس چرا با توسعه دانش وقدرت قضاوت، قدرت خلاقیت به محدود شدن گرایش می یابد همیشه سعی می شود دیگران را حتی صنفی تانراسرکوب به خلاقیت نمایید ، یعنی قدرت تصور که به خلاقیت منجر می شود با قضاوت های عجولانه محدودیت میابد ،من فکر میکنم قدرت تصور سریعتر از قدرت استدلال رشد میکند ولی چرا زمانیکه استدلال سیر صعودی را طی میکند تصور به نابودی میگراید ؟به فکر من برای کسانیکه نمیتواند به موفقیت اجتماعی پناه برند عقده اختگی شان موجب پیدا شدن تهاجم ،خشونت و نیاز به سلطه ای جسمانی خشونت امیز، اغراق گویی در مایه های قدرت و انتقامجوییهای وحشتناک میشود ، چون و همصنفیهایم که همیشه با انتقامجوییهای وحشتناک سعی می کنیم خلاقیت یکی دیگری را نابود کنیم.
در اجتماع ما اکثرا مغز قضاوت یک فرد با مغز قضاوت فرد دیگری در جنگ وجدال اند،هر فرد به نوبه خودش سعی می کند فعالیت دیگری را خنثی نماید. چرا؟ اشکال این کار در چیست؟ چگونه میتوان این جنبه را خنثی نمود ؟ اینجاست که می گوییم یک فرد دانا است وان همه افراد است، نباید باقضاوت دیگری خلاقیت خویش را از بین برد، فرد قضاوت کننده باید حقایق را به اجزای ان تجزیه نموده ، انهارا سبک وسنگین کرده ومقایسه نماید بعضی را رد وبعضی را نگاه دارند ، چون تفکر خلاقیت نیاز به طرز تلقی مثبت دارد ، باید امید وار باشیم، نیاز به شور وشوق داشته باشیم، باید از طرف دیگکران تشویق شویم تا انجا که اجاد اعتماد به نفس شود.
آری ظرز تلقی مثبت از خصوصیات افراد خلاق است ، یعنی افرادیکه عموما غیر خلاق به نظر می رسند دارای قدرت تصور نیستند واگر باشند هم در درجه اعلی منفی انرا بروز می دهند، افرهد منفی باف پس از گوش دادن به یک ایده چدید تنها به داشتن یک فکر گرایش دارند(چه ایرادی می توان در ان ایده یافت که از ایده های جدید جلوگیری شود) این طرز تفکر مخرب چنان اکثریت دارند که امروز تبدیل به مود شده است.
قضاوت وتفکر در صورتیکه در جاهای لازم از هم جدا باشند می تواند به خلاقیت یک جانب منجر شود، دو فرد مختلف باید هنگام قضاوت روی ایده چدید منند یک مغز عمل کنند در غیر این صورت قضاوت عجولانه یک فرد ممکن است شعله های خلاقیت مانرا خاموش نمودهایده های تولید شده را ازبین ببرد.
وقتی به قضاوت می رسیم اگر بتوانیم بجای نظر دادن محض ازمایش کنیم بهتر است ،زیرا قضاوت شخصی ممکن نیست به دور از تعصبات محیط باشد وبه ندرت می تواند به اندازه لازم بی طرفانه باشد .
اگر در چنین مواقعی که در حال تفکر در باره ایده های متعدد هستید، کسی به قضاوت های عاجلانه وانتقاد جویانه در باره ایده های تان پرداخت، مناسب است بگویید:
(احتیاج به قضاوت شما ندارم، به هر حال هنوز ندارم،اکنون ایده های بیشتر وبهتر لازم دارم،چه پیشنهادی دارید؟ بفرمایید........)
(یک فرد بیش از هر کس دانا است و ان همه کس است)
لطیفه الطاف
هنوز ریشه هایی تنم در خواب بود
لرزش دستی روی وجودم
حس دیگری داشت
رویای انگشتانش
بیدارم کرد
وهنوز تنهایی من
در خلوت آرمش
به فراموشی خاطرات
نلغزیده بود
که او راه افتاد
پشت آینه
فقط رد پای دیدم
که بوی رفتن داشت
آنگاه روی دلهره های پرپرم
حجم وقت را به نگاه
منتظر بخشیدم
خطوط جاده
در اندوه من گم شده بود
در برابر خدا
دشت را سجاده کردم
نیایش های من
عطر خاموشی باد را
در وزیدن گل سرخ
کعبه کرد
چراغ رنگین قریه ای من
در انبوه خلوت اش
رنگ ساده گرفت و
وسعت تعبیر عاشقانه ای مرا
اندوه رفتن داد
من لغزش رفتن هایش را
تکه تکه
در خطوط جاده
در عمق نگاه یک لبخند
تکیه دادم
ودر اندوه جاده نوشتم
سفر اشاره محو وحدت
وصل ها است
لطیفه الطاف
گفتمان !
گفتمان پیامی است ابتدایی ترین وسیله ارتباط من با نقاط دور دست
،خواستم با ان خویشتن خویش را از اعماق وجودم دریابم ،تا این مدت گاهی هر گز از خویش بیرون نیامدم
هر جا که رفتم خویشتن خویش را مثل پرچمی به دنبالم به اهتزاز آوردم بیرون نیامدن از خویشتن نه به این معنی بود که از زنده گی خانواده ها ازپا بند به سنتها ،و دور افگندن سنتها ،از تکرار ،از هماهنگی با دنیایی ،از سر و صدا و از بروبار و نبود خلوت و از مردمی که از هرسو بر انسان بار می شوند خبری نداشتم
بلکه عین رفتن با خویشتن در درون چنین تبدیلات و ترکیبات که در داخل یک برنامه کلی که در ان تمامی امور پیامبر گونه پیشبینی نشده بود.
اری با خویشتن خویش رفتم درچنین دنیایی که بیرون از خودم شکل گرفته بود دنیایی حقیر و بی مقداربود و هیچ تاثیری بر ادم جز رنج دیگران بر نمی انگیخت ایا رنج دیگران می توانست مرا از دنیایی خودم بیرون کند
،نه زیرا رنج دیگران در جهانی صورت می گرفته که من انراسالها پیش
از دست داده بودم دنیایی که دیگر مال من نبود من که خودم را خارج از دنیایی دیگران می دانستم به رنج های دیگران چندان حساس هم نبودم این بدان معنی نخواهد بود که من از ان متنفر بودم چون هیچ چیز مرا به انان پیوند نمی داد لذا هیچ وجه مشترکی به انان نداشتم انچه مرا واداشت تا خویشتن را دوست داشته باشم خودم نبودم تصویری بود که در مرز من بودن زنده گی میکرد زمانیکه در مرز من بودن قرار داشتم در باره طرحی که ما به ان انسان می گو یم می اندیشیدم فقط زنده گی در جهانی
را تصور کردم که در ان آینه نبود .بعد دریافتم که خداوند اقای....... .و خانم ........من و دیگری را طراحی نکرده بلکه یک پیش نمونه درست کرده که به نام بشر شناخته شده و باعث به وجود امدن تعداد کثیری از افراد گردیده است که این افراد بر همان نمونه های اولیه متکی هستند و خود هر یک از جوهر منفرد برخوردار نیستند اینجاست
که اند کی با خودم یگانه شدم و دریافتم که طرحی وجودم یعنی صورتم نه مبین شخصیت است و نه روح و نه انچه که خود می نامم صورت فقط شماره سری نمونه است وقتیکه در لبه ای مرز قرار گرفتم انسوتر جهانی را دیدم که در ان اینه بود برای اولین بارخودم راهمان طوریکه هستم یعنی همان طوریکه به جهان افگنده شدم بر حسرت خود که دقیقا این یعنی انچه که در اینه رو به روی خود می دیدم بر خود چیره شدم بدون انکه صورتم خویشتنم را بیان کند بلی ان وقت ادم ها مرا از روی صورتم می شناخت ،مرا به عنوان یک صورت می شناخت و هرگز به ذهنش نرسیده بود که صورت من خود من نبود اما با گذر از مرز دانستم که برای ما کافی نیست با خود مان یگانه شویم بلکه لازم است این کار را با شور و هیجان انجام دهیم زیرا فقط از این راه است که می توان خویشتن خویش را دریافت .
تو در دنیای بیرون زیاد گشته ای ،از محلی به محلی دیگر رفته ای، از هر کجا میوه های زیاد چیده ای ،فعالیتهای زیاد کرده ای ،
اما همه انچه کسب کرده ای،
همیشه باعث خستگی وملال تو شده است،
اکنون زمان ان رسیده که به دنیای لایتناهی وزیبای درونت شیرجه بزنی،
در این دنیا انچه کسب می کنی در نهایت کمال خویش است.
نخست نقش باسوادان رادرفرهنگ انسانی باید مطالعه کرد،فرهنگ که تنوع افکاروعقایددرآن است،فرهنگ منجمدنیست،بلکه پویاوزنده است همین زندگی رادانشمندان ،باسوادان اندیشه های متفاوت ومختلف به آن بخشیده اند واین بردوش متفکران است که هرجامعه راازمیان افکاروعقاید مختلف ومخالف به سوی بهترینش راهنمایی سازد،وجامعه هم امیدواراست که متفکران ازخودگذشتهء راداشته باشد.
درین مرحلهء ازتاریخ وفضای ایجادشدهء کنونی اگرنقش انسانی مردم خویش وفرهنگ خویش رادرتاریخ وفرهنگ کشورروشن ومهیاسازیم،به یک سلسله بحرانها مواجه می شویم کشورکه دردرون خودفرهنگ قبیلوی دارد،فرهنگ که مادردرون آن زندگی میکنیم وخصلت های اجتماعی واخلاقی ،مذهبی ماراروشن می سازد،فرهنگ مملوازتبعیضات قومی وحقارت های اجتماعی است،وخرافات وسنت های قبیلوی که رنگ مذهب رابه خویش میگیرد واین خاصیت جامعه وفرهنگ قبیلوی است که تغیرناپذیراست،چون پذیرش پدیده های جدید اجتماعی رادررفتارفرهنگ خویش نداردوهمین به پاماندن سنت قبیلوی به مرورزمان نقش قدرت راپیداکرده واردفرهنگ مذهبی جامعه میشودوخاصیت جامعهء قبیلوی آن است که پدیده های یک نوع است وآزمون ناپذیراست وپویایی فرهنگ درتغیرپذیری آنهاست،پدیده های اجتماعی آزمون ناپذیرمقدس ومنجمدمیشود وبرخوردروشنگرانه بااین پدیده های تغیرناپذیر ومقدس قبیلوی دربرخوردباارزش هاواعتقادات مذهبی ودینی مردم آن قبیله است،مابدین باوریم که فرهنگ قبیلوی تغیرناپذیر است ،چون فرهنگ قبیلوی مملوازحقارت های اجتماعی وخالی ازارزش های انسانی درهرعصر است که این حقارت هاجزازاعتقادات مردم است وماصدموردازاین حقارت هادررفتاراجتماعی وخانوادگی خویش هرروز می بینیم،برای اینکه حقارت های اجتماعی راازفرهنگ وجامعهء خویش بزداییم یگانه راه پیروزی براین بحران تعبیرمشخص ازفرهنگ وبزرگ کردن نقش سوادبه عنوان راهکاردرجامعه است،این به دوش مغزان متفکر است که اندیشه وتفکرات خویش رادرراستای تعلیم وتربیه برای مردم وجامعه بفهماند.
درجامعهء قبیلوی تعلیم وتربیه چیزی پیش پاافتاده است ومعیارشخصیت فردی یک انسان درین قسم جامعه فهم وآگاهی اونیست،بلکه سنت هااست که به آن شخصیت میدهد ومعیارقضاوت برای شناخت اوقرارمیگیرد،چیزی دیگری که درون فرهنگ قبیلوی اصلاح ناپذیراست حقارت دررفتاراجتماعی وخانوادگی است،واین پدیده جای خاص خویش راداردکه زدودن آن نهایت مشکل است برای ازبین بردن آن بایدباورمردم راتغیردادچون حقارت شکل قدرت رادارد وازبین بردن این پدیدهء قدسی کاراست بسیارمشکل،اگر آن راشکست باورهای بدتر ازباورهای کنونی رابه بارخواهدآوردواین خطرناک ترازحال است،چون مردمیکه به مرحلهء رشداجتماعی نرسیده باشداگرتمام اعتقادات وسرگرمی های زندگی اش رابگیریم افراداین نوع جامعه مجبوراست که برای ارزش دادن زندگی شان به چیزی دیگری روآورندودرفرهنگ قبیلوی جزپدیده های خرافی دیگر چیزی نیست،یابه این پدیده رومی آوردیابحران بدترازحال رابرجامعه فرودمی آورد.بدترازآ ن اینکه حقارت های اجتماعی رادرآن صورت نه تنهاازبین برده ایم بلکه شکل آن رامخوف تر ومرموزترازوضع کنونی ساخته ایم که میتواندبه شکل مرموزترازحال برای جامعه کشنده وخطرناک باشد،اگر به آن سازش کنیم نه تنهاکارروشنگری نکرده ایم بلکه آگاهانه برواقعیت های اجتماعی پا گذاشته ایم.
یگانه راه نجات ارتقاء فرهنگ قبیلوی دردرون فرهنگ ملی است،چون فرهنگ ملی برگرفته ازفرهنگ تمام اقوام ساکن کشوراست اینجاست که زمینهء تاثیرپذیری فرهنگی رابه بارمی آوردوراه رابه سوی نقداجتماعی مهیامی سازد،دوم اینکه فرهنگ ملی فاقدپدیده های قدسی است وقتی که این پدیده های درچالش اجتماعی افتادجایگاه اصیل خویش رابازمی یابد،امادرقدم اول آنچه زمینه رابرای چنین تغیرات آماده میکندبزرگ کردن نقش باسوادان درراستای تعلیم وتربیهء افرادجامعه است که درعرصهء روشنگری قدم های مطمئنانه وردارند،امابایدبی اعتمادی عمومی رانیزدرنظرگرفت.
من فکرمیکنم که اگر پشتکارراهماناخلاقیت معنی کنیم،محصلین نمیتواندبیشترین خلاقان باشد،چون به باورمن هوش فوق العاده معادل باداشتن استعدادخلاقیت نیست،محصل که دارای هوش زیاداست الزامی مانندافرادکه ابداعی ترین ایده هاراخلق میکند نمی باشد،محصل که درصنف عالی ترین نمرات رامی آوردبدون تردیددرکارهار حافظهء امتیازخوبی به دست می آورد،ولی این بدان معنی نیست که آنان درخلق ایده های جدیدنیزبه همان اندازه روان هستند.
من فکرمیکنم درمورداستعدادخلاقیت تفاوت بسیارکمی بین افرادهم سن دانشگاهی وغیردانشگاهی وجوددارد،یعنی درحقیقت تحصیلات عالی اساسی نمی باشدوبسیارازافرادباتحصیلات بالاازلحاظ خلاقیت بی بارهستند،درحالیکه بسیاری ازافرادباوجودفقدان کامل تحصیلات رسمی موفقیت های خوب وبرجستهء دراین زمینه به دست می آورند.
برای اولین باربااین سوال"محصلان پشتکارچندانی ندارند"برخوردم روی خلاقیت فکرکردم بعدآبه این نتیجه رسیدم که آری افرادخلاق بدون تردید پشتکارخوبی دارند،وقتی جوابی برای این سوال یافتم ذهنم تداعی شدبه این که جنسیت هم درخلاقیت مطرح است یاخیر؟
یعنی یک پسرفارغ التحصیل خلاق ترازمن دختر صنف سه است؟آیامردان ابتکاربیشتری نسبت به زنان دارند؟نه!گاهی میشودکه ایده های جدید زنان نسبت به مردان بیشترترباشدوگاهی هم شایدمن خلاقیت بیشترنسبت به یک فارغ التحصیل دانشگاهی داشته باشم،ممکن است زنان درقدرت جسمی ضعیف ترازمردان باشند،لیکن درقدرت تصورچنین نیست،درحقیقت درزمینهء خلق ایده های جدیدوبدیع زنان استعدادبیشتری ازخودبروزمیدهند،غالبآ زنان قدرت تصورخودرابه مقیاس وسیعی بیش ازشوهرانشان مورداستفاده قرارمیدهند،چون کارمردان یکنواخت ومعمولی است درحالیکه زن درهرساعت ازروزرابایدبه تنهای عمل نموده تصمیماتی اتخاذکند،امامتاسفانه زنان کمی هستندکه ازوسعت قدرت خلاقهء خویش که میتوانندمورداستفاده قرار دهندباخبرباشند،مثلاابتکاراتی راکه زنان برای خریدموادغذایی ،تهیهءغذا،تزیین منزل،واداشتن کودکان به انجام کارهای لازم بازداشتن آنهاازکارهای غیرضروری ومضربه کارمیبرندبه مراتب بیشترازمردانند.
هیچ زنی نمیتواندانکارکندکه برای تهیهء هدایادرهنگام اعیادوجشن هایاموقعیت های دیگرچه فشاربه مغزخودواردمیکند،این بدان معنی است که زن دارای قدرت تصورخلاق بوده ووقتی وظیفه وعلاقهء محرکی وی باشدآنرابه کارمیبرد،زیرانمیتوان مادرخوب بودوقدرت تصوررابه کارنبرد،وقتی که طفل غذانمی خورددراولین فریاداومادربه عنوان مادرتسلیم نمی شودوراه برای آنکه اورابه خوردن واداردتدبیرمیکندوغریزهء والدین رابه تفکربرآن چه برای فرزندمفید است عادت میدهد.
به باورمن ستارگان زن دررشتهء خلاقیت نسبت به گذشته افزایش یافته است،شوهرانی بسیاری دریافته اندکه به چه نحوی بارزی یک زن میتواندخلاق باشد،امابایداعتراف کرد که درجامعهء ماامتیازخلاقیت قابل توجه بین مردان بیش اززنان است،این نه بدین معنی است که زنان قدرت خلاقیت راندارندبلکه فرصتی برای بروزآن ندارندباوجودآن قدرت تصورشان بیشترازمردان اند،بدون اینکه ازخلاقیت خویش باخبرباشند،لیکن امروززنان فرصتی اندکی یافته اندتابالهای خلاقیت خویش رابگسترانند،همانطوریکه درتجزیه وتحلیل تفاوت های روانی بین جنسیت هاموجوداست امااین تفاوت هااکتسابی است نه ذاتی،ووقتی زن به زندگی وسیع تری واردمیشودقدرت خلاقهء خویش رابه طوروسیعی میتواندمورداستفاده قراردهد.
اماچیزی دیگری رابایدتوجه داشت اینکه درزمینهء موثربودن خلاقیت نه وسعت دانش ونه نیروی استعدادمان تاثیربه اندازهء اثرنیروی محرک ماندارد،یعنی دقت درزندگی افرادکه استعدادخلاقیت زیاددارند نشان داده است که رازموفقیت آنان آن اندازه که درانرژی فکر ایشان است دراستعداد خلاقیت آنان نیست.
مااستعدادفکری بسیارزیادتری ازآنچه درسراسرعمرمیتوانیم مورداستفاده قراردهیم،داریم،حتی اگر مغزخودراتاسرحدگنجایش آن به کاربریم،حقیقت آن است که تقریبآ همهء مادارای گنجایش مغزی بسیاربالاتری ازحدیکه بتوانیم به کاربریم هستیم.
نتیجهء کلی آن است که درخلاقیت هااین نیروی محرک است که چنان نامساوی است،نه درجهء استعدادذاتی.
لطیفه الطاف
به تماشای تو می ایم
در شور خنده های تو
چشمانم اشک می گیرد
سیمای روانت
برچهره ام شبنم می فشاند
نگاهم تر میشود
هرقدر سعی میکنم
تورا نمیابم
این سو ،ان سو ،همه جا تو
وحشت نبودنت
تنم را می لرزاند
سکوت
صدارا ازگلویم میگیرد
فریاد می زند
تو تو تو تو
لطیفه الطاف